يه روز مسئول خوابگاه گير داد به من و جودي ابوت و پرين كه حتماً بايد امشب همه تون توو نماز جماعت شركت كنيد. من و پرين زودتر از جودي ابوت وضو گرفتيم و چادر به سر به سالن نماز رفتيم. حاج آقا هم قبل از ما تشريف آورده بودند. بعد چند دقيقه جودي ابوت در رو باز كرد و در حالي به اتاق وارد شد كه چادرش تا زير زانوش بود و شلوارش هم از چادرش كوتاهتر. طوريكه نصفي از پاش بيرون بود. اما چنان صورتش رو پوشونده بود كه فقط دماغش و دو تا چشاش پيدا بود. همه مون با ديدن اين صحنه زديم زير خنده.
نماز جماعت شروع شد و چون تعداد بچه ها زياد بود و فاصله صفها از هم كم وقتی که رکوع می رفتیم به بچه هاي جلويي و عقبي برخورد ميكرديم.
از همون ركعت اول وقتي همه مون ركوع رفتيم صداي عطسه كردن و بعد اون آخ گفتن يكي از بچه هايي كه دقيقاً پشت سر حاج آقا ايستاده بود رو شنيديم و متوجه شديم كه ركوع رفتن اون دختر بيچاره وهمزمان با اون عطسه كردنش همانا و برخورد سرش با باســن حاج آقا همانا.
همه مون به زور خواستيم خودمونو كنترل كنيم كه نخنديم. اما جودي ابوت كه از همه خوش خنده تر بود انگار كه با يه صداي پخ بزرگ تركيد و پشت سر اون بقيه بچه ها.
بدين صورت نماز جماعت اون شب به نماز فرادايي تبديل شد كه فقط حاجي خودشون تونستن تا آخرش رو بخونن.
و اين آخرين باري بود كه از ما براي شركت در نماز جماعت دعوت شد.
چند روز پيش داشتم اتاقم رو تميز مي كردم و توي يكي از كيفام يه برگه اي رو پيدا كردم كه به دستخط دوستم (خاله ریزه) و در تاريخ 4/9/80 نوشته شده بود. تقريباً 8 سال پيش.
دوستم يكسري از خاطرات ترم اول دانشگامون رو نوشته بود. با خوندنش هم خنده ام گرفته بود و تنها با خودم مي خنديدم و هم دلم براي اون روزا و براي دوستام بيشتر از قبل تنگ شد. خاطرات مال زماني بود كه خوابگاه بوديم . من سه ترم خوابگاه بودم و قرار بود كه بعد اينكه دوستاي خوب پيدا كردم و اگه خوابگاه خوب نبود بريم خونه اجاره كنيم. دوستاي خوب رو پيدا كردم اما من و اين دوستاي خوب محيط خوابگاه رو نه واسه خودمون واسه مسئول خوابگاه تبديل به جهنم كرده بوديم. تا جاييكه يه روز مسئول من رو در حالي ديد كه داشتم توو واحد جيغ ميزدم و سروصدا ميكردم و بچه ها رو توو يه اتاق زندوني كرده بودم. همونجا بود كه عذر من و پرین و جودی ابوت رو خواست و گفت خانم فلانييي و .....و..... از ترم بعد توو خوابگاه رات نميدم و من هم پرروتر از هميشه و با صدايي بلندتر از مسئول در جوابش گفتم كه من هم قرار نيست از ترم بعد اينجا باشم آخه خانواده م اجازه نميدن من پيش شما بمونم.
روزاي اول ما كاري به كار مسئول نداشتيم ولي خودش دوست داشت هميشه با ما درگير باشه و چيزاي مختلف رو بهونه ميكرد و به ما مي توپيد. مثلاً يه شب مي گفت چرا دير مي خوابيد؟ يه شب مي گفت چرا برق زياد روشنه؟ يه روز مي گفت چرا نوار مجازتون شاده؟ چرا مصيبت گوش نميدين؟ و ....
ما هم گفتيم اين بهونه نداره بيخود به ما گير ميده ، بايد براش بهونه جور كنيم و شروع كرديم به اذيت كردن .
يادم مياد كه ترم اول من همزمان بود با پخش سريال خط قرمز. مسئولمون هم براي نماز جماعت از يه حاج آقايي دعوت كرده بود كه هر شب به خوابگاه بيان و نماز توي سالن اجتماعات به جماعت خونده شه. تلويزيون هم توي همون سالن بود. بچه ها هم بعد نماز يه سري سؤالاتي داشتن كه از حاج آقا در جهت هدايت خودشون مي پرسيدن. اين هدايت بچه ها اونقدر ادامه پيدا مي كرد كه ما نصف سريال رو از دست ميداديم و پشت در سالن پرپر ميزديم تا نماز و خطبه تموم شه.
دنبال چاره بوديم كه يكي از بچه ها گفت من از بزرگترا شنيدم اگه توي كفش مهمون يه ذره نمك بپاشي تا چند دقيقه بعد مهمون ميره. من هم واسه اينكه اين تجربه بزرگترا زودتر عملي شه يه پاكت نمك رو به طور كامل توو كفش اين حاج آقا خالي كردم. همون اتفاق افتاد و بعد 4-3 دقيقه حاج آقا سالن رو ترك كردن وقتي خواستند كفش بپوشند ديدند كه كفششون تا لبه پر از نمكه. مسئولمون كفش حاج آقا رو تميز كرد و در طول اون تميز كردن تماماً به عذرخواهي مشغول بودند. شك كرده بود كه كار بچه هاي اتاق ماست اما هيچ مدركي جهت ارائه نداشت و ميدونست اگه حرفي بزنه نه تنها نمي تونه محكوممون كنه بلكه محكوم ميشه و ترجيح داد كه سكوت كنه و شرمنده حاج آقا بمونه.
این مدت کلاسام خیلی فشرده شده بود. کلاس 3D Max و Auto Cad كه از تير ماه شروع شده بود و اساتيد محترم و محترمه خيلي عجله داشتن كه زود تموم شه و ۵ روز هفته رو بنده صبح و عصر كلاس ميرفتم. ديروز آزمون نهايي 3D Max برگزار شد و بنده از ۱۰۰ امتياز تونستم ۸۶ امتياز رو بگيرم و مدركش رو از مجتمع فني تهران ميگيرم.
( البته بالاترين نمره كلاس ۸۸ بود و من نمره دوم كلاس رو گرفتم و استاد نيز متذكر شدند كه تا بحال نمره ۹۰ به بالا به كسي نداده جز به يك نفر كه نتونسته به هيچ چيزش گير بده)
آزمون Auto Cad هم ۲۵ مهر برگزار ميشه كه اميدوارم اون هم نمره بالا رو بگيرم. ![]()
البته من رشته ام معماري نيست ولي به دليل اينكه اين رشته رو خيلي خيلي دوست داشتم و نتونستم اين رشته رو بخونم (بنده ليسانس كامپيوتر گرايش نرم افزار هستم و اندك علاقه اي نيز به اين رشته تحصيلي خود نداشتم و ندارم ) حالاكه شرايطش هست دارم نرم افزارهاي معماري رو ياد ميگيرم و دوست دارم توي اين زمينه كار كنم. ![]()
ديگه ........چي بگم م م م .........؟؟؟؟ آهاااا![]()
يه دختر داييم هم بعد ۶-۵ سال از انگليس اومد بدون اينكه هيچ كدوم مون خبر داشته باشيم كه اون داره مياد.
يه روز صبح همه مون خونه داييم اينا خواب بوديم يهو ديديم صداي زنگ حياط مياد ما عصباني شديم كه كيه كه اين وقت صبح اومده ؟؟!! داييم رفت و در رو باز كرد ديد كه دختر داييم تو حياطه . تو نگاه اول نشناختش و چون انتظارش رو نداشت كه برادر زاده ش رو ببينه سريع اومد داخل كه به زن داييم بگه يه خانومه تو حياطه. دختر داييم سريع جيغ زد كه عمووووووووووو كجا ميري ؟؟ منم ...
ما هم كه منتظر بوديم ببينيم كيه اين وقت صبح اومده با صداي دختر داييم همه مون پريديم تو حياط و يه ۰.۵ ساعتي همه هاج و واج مونده بودن. بالاخره خواست كه ما رو اينجوري سورپريز كنه.![]()
خیلی دلم واسه مامانم و خواهرم و پرنیان و باران تنگ شده. خیلی دلم می خواد باران رو از نزدیک ببینم. هر روز عکساشونو نگاه می کنم و وصف کارای باران رو از مامان اینا می شنوم. ![]()
الان هم دارم همزمان با نوشتن این مطلب با خواهرم چت می کنم. دعوتم کرده که برم پیششون اگه بخوام برم هم زمانی میرم که کریسمس رو اونجا باشم. ببینیم چی میشه.
ماه رمضون هم که شروع شده ولی من ماه رمضون رو فقط کنار مامان جونم دوست دارم. فرنی های خوشمزه ای که درست می کرد. دعای ربّنا که قبل اذان میخونه رو هم خیلی دوست دارم.
فکر کنم تا ۱۴-۱۵ ماه رمضون مامانیم بیاد و البته اگه باران و پرنیان بذارن. خوشحالم که مامانم داره میاد ولی میدونم وقتی مامانم بخواد بیاد پرنیان خیلی غصه می خوره . یادمه وقتی من خودم داشتم از پیششون برمیگشتم پرنیان از یه هفته قبل پروازم چه گریه هایی می کرد. مامان و باباش توی فرودگاه نمی تونستن اصلاْ ساکتش کنن. می دونم دوباره وقت اومدن مامانم هم همین کارا رو تکرار میکنه. ![]()
مامان جونم ما منتظریم که زود بیای پیشمون. ![]()
(( نمی دونستم امسال دعای ربّنا پخش نمیشه. فکر میکردم توی این دو روز من موفق نشدم این دعا رو بشنوم. یکی از دوستان برام نوشت که امسال این دعا رو از تلویزیون نداریم. حیف شد. مزه ماه رمضون به این دعا بود . نه مامانم هست و نه فرنیهای مامانم و نه ربّنای استاد شجریان... آخه چرااااااااااا؟؟؟؟؟
ببخشید دست خودم نبود))![]()
من اومدم بعد چندین ماه غیبت. امشب بعد مدتها به این فکر افتادم که یه سری به وبلاگم بزنم.
فردا تولدمه و اولین کسی که پیشاپیش بهم تبریک گفت پرنیان جونم بود که بهد اینکه چند دقیقه ای باهاش تلفنی حرف زدم گوشی رو داد به مامانش و رفت یه گوشه ای شروع کرد به گریه کردن. می گفت که دلش واسه من تنگ شده. من هم دلم برای تو تنگ شده پرنیان خوشگل من.
روز سه مرداد تولد داداشمه و ۴ مرداد تولد منه. امسال نه مامانم هست و نه پرنیان و مادرش. واسه همین هیچ خبری از کادو و کیک و ... نیست. مامانم رفته پیش خواهرم و پرنیان و باران. باران اسم خواهرزاده جدیدمه که الان ۲۰ روزشه. نیم ساعت پیش پرنیان عکساشو واسم فرستاد. یه دختر تپل و خوشگل و بامزه که امشب برای اولین بار تونستم پشت تلفن صدای گریه اون رو بشنوم. مثل اینکه خیلی بغلیه و به محضی که میزارنش زمین گریه میکنه. خیلی دلم می خواست هر چه زودتر می دیدمشون.
به پرنیان قول دادم فقط خاله اون باشم و تا وقتی که پرنیان اجازه نداده من خاله ی باران نیستم. ![]()
![]()
تو هموني كه توي موج بلا
واسه تو دستامو قايق مي كنم
اگه موجا تو رو از من بگيرن
قطره قطره آب مي شم دق مي كنم
اي كه بي تو اين كوير، خواب بارون مي بينه
وقتي نيستي، غم دنيا توي قلبم مي شينه
اي كه بي تو واسه من، همه قفسه
مرثیهاست نبودن تو التهاب نفسه
توي بهت و غم تنهايي من
به سرم دست نوازش كشيدي
ولي با رفتنت اي هستي من
هستي منو به آتيش كشيدي
واي كه دلم طاقت دوري تو نداره
بغض نبودن تو اشكامو در مياره

الان ساعت نزدیک ۳ صبح روز شنبه است. داشتم با پرنیان و خواهرم چت می کردم. بعد ۲ ساعت چت کردن بهم گفتن که دارن میرن جشن هالووین. ما که همچین جشنی رو نمی تونیم اجرا کنیم ولی خب فقط می تونیم از تلویزیون ببینیم و دورادور از خوشیهای دیگران خوش باشیم.

هالووین مبارک.
با چشمای خیس این چشمه های غم
با گریه زیاد با خنده های کم
انگار تا ابد با این بهونه ها
جای من و تو هم دیوونه خونه هاست
حرفی بزن گلم من کم تحملم .....
این آهنگیه که در حال حاضر دارم گوش میدم و حسابی هم داره بارون میاد. منم دارم می نویسم.
از جراحی که هفته پیش داشتم یه کم بنویسم:
ساعت 7 صبح روز 20 مهر من و دختر دایی سین و پدرم و مادرم و دایی جانمون در بیمارستان حضور داشتیم و بعد از پذیرش و آزمایش خون و کلیه عملیات آماده سازی و پوشیدن لباس بیمارستان اتاق بستری ما رو بهمون نشون دادن و هر دومون توی یه اتاق سکنی گزیدیم و گاهی برای خودمون دعا می کردیم
و گاهی هم خنده
(به خاطر لباس خوشگلی که تنمون کرده بودن) و گاهی هم دلشوره و اضطراب داشتیم. بالاخره ساعت 50/9 یکی از پرستاران به اتاقمون اومد و گفت یکی از خانوما بیان به اتاق عمل و طبق موافقت قبلی سین دوون دوون به سمت اتاق عمل رفت و مادرم هم تا دم اتاق عمل بدرقه ش کرد و من هم توی اتاقم نشسته بودم. ساعت 15/11 هم اومدن دنبال من که برم اتاق عمل . من هم با همه روبوسی کردم و التماس دعا داشتم از همه . من رو به یک اتاق مخصوص بردن و بهم گفتن که روی یکی از این صندلیها منتظربشین . من هم که خیلی دلم می خواست بدونم که توی اتاقای عملی که دور و برم هست چی میگذره سرم رو بردم توی یکی از درای اتاق عمل که ببینم چه خبره یکی از پرستارا اومد و مانع این کار من شد.
توی فکر بودم که چی پیش میاد که دیدم یه دکتر با لباس اتاق عمل اومده جلوم و لبخند می زنه. همون دکتر خودم بود که کارش برای دختر داییم تموم شده بود. باهاش احوالپرسی کردم و ازش پرسیدم حال دختر داییم چطوره ؟ گفت : خوبه دارن میارنش بیرون.
بعد چند دقیقه دختر داییم رو آوردن و رفتم جلو بهش گفتم : چطور بود؟ گفت : خوب بود. نترس اصلا ترس نداره.
بعد اون من رو بردن توی اتاق عمل. روی تخت عمل خوابیدم و دستگاه های مربوطه بهم وصل شد و یکی از دستیارای پزشک اومدن و در رابطه با نوع عمل باهام صحبت کردن و دکتر هم اومدن کنارم و کلیه سفارشات لازم رو بهشون کردم. در حال حرف زدن بودم که یک آمپول خواب به دستم تزریق شد و انگار که هزاران مورچه از دستم رفتن بالا و به سمت سرم و چشام رفتن و چشام بسته شد و بعد 5/2 ساعت بیدار شدم و خودم رو توی اتاق خودم دیدم. مادرم رو دیدم که یخ روی صورتم گذاشته و پدرم و داییم که کنار من و سین وایسادن بعد هم دکترمون که اومده بود بهمون سر بزنه . بعد عمل فهمیدم دلیل اینکه زمان عملم زیاد بوده این بود که انحراف بینی هم داشتم اما خودم خبر نداشتم.
یک شب در بیمارستان موندیم و فردای اون روز هم بعد از اینکه دکتر اومد و اجازه ترخیص رو بهمون داد به خونه رفتیم . دو روز بعد هم تامپون رو از بینیمون در آوردن. تنها چیزی که عذابم می داد نفس کشیدن از دهان بود. دیروز هم گچ و بخیه رو ورداشتیم . تا دو هفته دیگه که چسب هم باز میشه.
جریان بکشم و خوشگلم کن رو که می دونید ... ![]()

بعد رفتن خواهرم و پوپلی و باباش نوبت به رفتن پارسا و خانواده اش رسید. پارسا پسر خاله منه که 6 سالشه و دو هفته ست که به اتفاق مامان و بابا و خواهرش ما رو تنها گذاشتن و برای همیشه به انگلیس رفتن. شب آخری که مراسم گودبای پارتی بود همه فامیل برای خداحافظی خونه خاله جمع شده بودن. سری به سری فامیلا می رفتن و وقت خداحافظی گریه میکردن. پارسا به حدی عصبانی بود که به هیچکس اجازه خداحافظی نمی داد. ما تقریباً آخرین کسانی بودیم که از خونشون رفتیم و وقتی که خواستم پارسا رو بغل کنم و ازش خداحافظی کنم با رگباری از اسباب بازی مواجه شدم. آقا پارسا هر چی اسباب بازی داشت به سمت من پرتاب کرد و همه ما رو مورد فحاشی قرار داد. خلاصه خداحافظی خیلی با شکوهی با پارسا داشتیم.
چند شب پیش هم داییم به اتفاق خانوادش خونه مون بودن و داییم آخر شب احساس کرد که قفسه سینه ش درد میکنه تا فردا صبح تحمل کرد و فردی اون روز پیش دکتر رفتن و بعد از معاینه و نوار قلب گرفتن دکترا تشخیص دادن که تا 24 ساعت آینده احتمال حمله قلبی وجود داره و برای همین دایی به CCU منتقل شد. ما هم سریع خودمون رو به بیمارستان رسوندیم و دیدیم که دارن میبرنش و مامان و بابام و زن دایی و پسر داییم هم هستن و با اینکه دکتر گفت که به خیر گذشته مادرم همچنان داییم رو می بوسید و گریه میکرد. دایی جان ما دو شب در CCU بستری بودن و دیروز هم مرخص شدن. خوشبختانه به خیر گذشت .
پنج شنبه این هفته ما و کل فامیلهای پدری و مادری به یک عروسی دعوتیم. ما هم یک هفته ست که داریم تدارک این عروسی رو می بینیم و داریم خودمون رو آماده می کنیم. فکر کنم خیلی خوش بگذره .


همه ما (خانواده حنا) خیلی دلمون گرفته چون ۲ ماه پرنیان و مامان و باباش پیشمون بودن و حسابی جمعمون جمع بود و هر شب مهمونی و گردش و تفریح و خوشگذرونی. اما حالا ما رو تنها گذاشتن و از پیشمون رفتن. خیلی دلمون براشون تنگ شده و یک کم طول می کشه که به این وضعیت عادت کنیم.
من هم از وقتی که به ایران برگشتم خیلی دیر به دیر آپ میشم. یه دلیلش اینه که تنبلم و دلیل دیگش سرعت پایین اینترنت خونگیه. واقعا حوصله ام رو سر میبره تا بخواد یه صفحه باز شه. وبلاگ من هم اکثراْ قالبش نصفه و نیمه باز میشه. میترسم با این تاخیرام دوستای خوب وبلاگیمو از دست داده باشم و این موضوع منو خیلی ناراحت میکنه. همینقدر هم که میام می نویسم به خاطر داشتن دوستای خوبی مثل شماست.

توی این مدت که خبری ازم نبود اتفاقات زیادی افتاد. مثلاْ یه هفته با یکی از دخترعموهام به گنبد کاووس (یکی از شهرهای استان گلستان) رفتیم و خونه یکی از دوستامون بودیم. اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشت و جزء یکی از خاطرات خوبمون شد. اما آخرین شب یه جوری به دخترعموم زهر شد. من و دخترعموم و دختر صاحبخونه به پشت بوم رفته بودیم و نشسته بودیم و مشغول خاطره تعریف کردن بودیم که من دیدم یه سوسک از روی کتف دختر عموم اومد سمت گوشش و تا چشمش به من خورد مسیرش رو عوض کرد. من جیغ زدم و گفتم سوسک و تمام پله های ساختمون رو پابرهنه تا پایین دویدم و دخترعموم فکر میکرد که سوسک روی زمینه و روی زمین دنبالش میگت که یه هویی شاخک سوسک خورد به گردنش و دید که سوسک روی سینه اش داره راه میره. سوسک دیدن همانا و جیغ بنفش زدن و های های گریه کردن همانا.... تا حدی که ۲ تا از همسایه های کناری همه دوون دوون اومدن روی پشت بوماشون. فکر کردن یکی مرده. در حین جیغ زدن و دست و پا زدن دختر عموم و التماسهایی که میکرد از دختر صاحبخونه سوسک رفت توی لباسش و روی تنش بالا و پایین می دوید. من هم که نگران گوشیم بودم که روی زمین وزیر دست و پا گذاشتمش برگشتم بالا و فقط سفارش گوشیمو میکردم که مواظب گوشی باشین نره زیر پاتون و دوباره برگشتم و گفتم گوشیمو حتماْ بیارین پایین و دوباره میدویدم پایین. تا اینکه گروه امداد که پسر صاحبخونه بود سر رسید و دختر عمومو نجات داد . لازم به ذکر است که این دختر عموی ما توی زندگی از هیچ چیز به اندازه سوسک وحشت نداره و از قبل به من گفته بود حاضرم مار بره توی لباسم اما سوسک نره. حالا ببینین چه حالی داشت . تا ۱ ساعت بعد اون ماجرا همچنان تنش میلرزید و گریه میکرد اما من فقط میخندیدم از اینکه چقدر بامعرفت بودم. فرار رو به قرار ترجیح دادم و هر ازگاهی هم برمیگشتم و سرم رو میبردم توی در پشت بوم و سفارش گوشیمو میکردم. دختر عموم میگفت که اون لحظه هایی که میومدی بالا و حرف از گوشی میزدی واقعاْ ازت متنفر شده بودم و تعجب میکردم از این همه .... خلاصه اون شب از خاطرات خوب من و از بدترین خاطرات دختر عموم بود و گفته که دیگه هیچ وقت به امید من به مسافرت نمیاد.
بعد اون هم به ساری رفتیم و یکی از دوستای خیلی خوبم که ۲ سال ازش بی خبر بودم رو دیدم و ۲ ساعتی با هم بیرون بودیم و غروب همون روز برگشتیم به شهر خودمون.
امیدوارم برای همه تابستون خوبی بوده باشه ما که خاطرات و اتفاقات بدش (که یه مورد بود) رو به فراموشی سپردیم و به خاطرات خوبش فکر میکنیم.

من با کلی تاخیر برگشتم و باید بگم خیلی دلم برای همه دوستای وبلاگی و همچنین برای وبلاگ نویسی تنگ شده بود اما به علت یک سری مسائل خوب و بد نتونستم بیام و بنویسم. از امروز به بعد می خوام تنبلی رو بذارم کنار و حداقل هفته ای یه بار بیام به خونه های گرم همه دوستان یه سری بزنم .
من بعد اینکه به ایران برگشتم تا یه مدت مشغول دید و بازدید از بستگان و دوستان بودم و یه هفته ای هم در یک شرکت مشغول به کار شدم اما به خاطر عصبی و بداخلاق بودن صاحب کار و همچنین زیاد بودن مسئولیت کار رو ول کردم. یه روز در میون به باشگاه بدنسازی میرم و این جوری وقتم رو میگذرونم. چند روزی هم هست که با دخترعموهام به ولایت پدری مون اومدیم و حسابی داریم خوش میگذرونیم. روز ۴ مرداد (جمعه قبل) هم روز تولدم بود و همون روز بود که به ولایت اومدم و یه تولد خانوادگی برام تو مزرعه گرفته شد. خیلی دوست داشتم روز تولدم یه آپ جدید بزارم اما نشد.
امروز هم قراره که دسته جمعی با ۴تا از دختر عموهام پیاده یک مسیر خیلی طولانی رو پیاده بریم تا به یک چشمه خیلی خوشگل برسیم چند روزه که تصمیم میگیریم که بریم ولی هر بار یکی از بچه ها همکاری نمی کنه و برنامه کنسل میشه. اگه عملی شد حتما عکساشو میزارم.


